خرید بک لینک
شبی تار و مَهی پنهان
تبی تند و غمِ فقدان
صدا کردم تو را با حرفِ بیحرفی
تو را با نامِ بینامی
صدا کردم تو را: انسان!
بیا ای «هوشِ دانستن»
بیا ای شاخهء رُستن
بیا ای شعرِ آبستن
بیا بنشین کنارِ من
کنارِ رودِ رمزآلود
کنارِ راهِ هم آغاز و هم پایان.

به فردوسم، سراسر باغِ سرسبزم،
ببین روییده بذرِ هرزِ تنهایی؟
بنوش از چشمهء جوشانِ دانایی
بنوش این «جامِ زهرِ فهمِ دوران» را
به تو دادم امانت، نامِ «انسان» را!

بیا انسان!
بیا ای مبتلای عشق!
دلیلِ آشکارِ من
بیا ای خالق و مخلوقِ این «بودن»!
بخوان از دفترِ شعرم
حدیثِ مهر ورزیدن
بگیر از بزمِ پُر شورم
شرابِ شوق نوشیدن
بخوان این قصه را از دیدگانِ پر سرشکِ من
بخوان از ابتدا تا انتها رسمِ سرشتِ من:
به نامِ تو
به نامِ من
به نامِ نامِ اهریمن
که جز نامش، ندارد هیچ سودایی
بیا انسان! بدونِ هیچ پروایی
به رقص آ در نگاهِ من
تمامت را رها کن در پناهِ من
قدم بگذار، بیآخِر، به راهِ من

به هر گامت، بهشتی زاده خواهد شد
به ادراکت، جهان گسترده خواهد شد
به تسبیحت، حجابی پاره خواهی کرد
به تسلیمت، تمامِ رازها بیپرده خواهد شد
به آوازم، جوابی میدهی گاهی
پیامم را تو آگاهی
صلایم را تو میدانی
صلاةِ شُکر میخوانی
به عهدِ خویش میمانی
من آن خورشیدِ رخشانم
تویی که ماهِ تابانی!
الستم را تو میپرسی
جوابم را تو میگویی
به راهِ حق، تو میپویی
و «گنجِ ذات» میجویی!
همه روحی، همه جانی
تو را از من
مرا از تو
جدایی نیست
تو انسانی!؛

#باران #بی_نام

برچسب: نویسنده: سجاد اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1397 ساعت: 13:39

صفحه بندی