ایرانم، مردمانم، جانم،
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 1:18
زائری گمگشته ام، رَهبر کجاست؟کشتیِ بی ناخدا! لنگر کجاست؟خیمهء جانم در آتش سوختندای جماعت! یار و همسنگر کجاست؟ تیغِ همرزمان گلویم را شکافتشیرِ دوران، فاتحِ خیبر، کجاست؟عزّتم، نعشی به خاک افتاده شدبر زمین افتاده را، یاور کجاست؟ماردوشان، مغزمان را خورده اندکاوهء دادآرِ آهنگر کجاست؟لیلة البدر است و ا...
ایرانم، مردمانم، جانم، جانم...
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 1:06
زائری گمگشته ام، رَهبر کجاست؟کشتیِ بی ناخدا! لنگر کجاست؟خیمهء جانم در آتش سوختندای جماعت! یار و همسنگر کجاست؟تیغِ همرزمان گلویم را شکافتشیرِ دوران، فاتحِ خیبر، کجاست؟عزّتم، نعشی به خاک افتاده شدبر
به نامِ من
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 13:39
شبی تار و مَهی پنهانتبی تند و غمِ فقدانصدا کردم تو را با حرفِ بیحرفیتو را با نامِ بینامیصدا کردم تو را: انسان!بیا ای «هوشِ دانستن»بیا ای شاخهء رُستنبیا ای شعرِ آبستنبیا بنشین کنارِ منکنارِ رودِ رم
هَزار؛
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 8:46
هِزار واژه در دلم, ردیفِ گفتنِ تـو شد هزار باغ, خیالاتیِ شکفتنِ تـو شد هزار یوسفِ نبی, بشارتِ مَـهِ تـو داد هزار سِرِِّ زلیخا, سَرِ نهفتنِ تو شد هزار مسئله خواندم, هزار جامه دریدم دوصد قصیده سرودم, هزار قصه شنیدم پِیِ سرابِ نگاهت, طریقِ بادیه رفتم چهارپاره شدم! چون بهشـتِ چشـمِ تـو دیدم به گل ن
تو که بارونو ندیدی...؛
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
بش میگم جون ِ دلم! اینجا داره میباره، اونجا پس از بارونه.صدا میکنه: خانوم کوچیک هوووو! چارقدمو رو سرم جا به جا میکنم، میگم جانم آقا، جانم.طعم ِ شاتوت پُر میشه تو دهنم. میگم آقا غروب که رفته بودی جنگل، یه دختر با لباس ِ کاغذی ندیدی؟ سبد از دستش نگرفتی؟ لباشو نبوسیدی؟ اگه نه، پس این طعم ِ شات
خُرده روایت های ِ کوچکانه؛
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
مثل ِ بادبادک پرواز میکنی توی ِ آسمونماگر بخوای یه روزی با باد بری، بین ِ پاره شدن ِ نخت و رها کردنش، رها کردن رو انتخاب میکنمولی قبلش یه درخت ِ بلند گوشهء آسمون نقاشی میکنمو آرزو میکنم به شاخه هاش گیر کنیو یک عالمه پنیر میخرمو با تمام ِ کلاغ های ِ روی ِ درخت دوست میشمتا تو رو از روی شاخه ها
باد، ماندن نمیداند.. یاد، رفتن؛
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
اوّلین تجربه ام با تــــوشعر بودملایم و موزون و غمگینانگار نسیمی آرام، پیچیده بر تاب ِ گیسوآسمان ِ آن فصلهمرنگ ِ تو بودآبی و ساده و ممتدنخ ِ نگاهم را توی ِ دستت میگرفتیمیدویدیآسمان، کف ِ دست ِ من خط میخورد اوّلین نگاهت، نهال ِ تشنه ای بودکه بعدترها توی ِ دلم به بار نشستچه ترانههاکه بر شاخه اش ن
به خود پیچیدگی های ِ آدمی را، شانه ای باید؛
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
همیشه درگیر ِ ایهام و استعاره ئم. همیشه کلمه ها رُ میپیچم به هم. با ربط و بی ربط. خودم هم میپیچم به افکارم. افکارم رُ میسپارم به دست ِ باد و، باد رُ میپیچم به دورِ موهام. موهام دورِ انگشت های ِ تو بپیچه و، انگشت های ِ تو به دورِ من. یادمه دوران ِ مدرسه، سه تا نمره م همیشه بیست بود. ریاضی, هندسه
سرم را بگذار سمت ِ شمال ِ شرقی ِ آغوشت؛
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
باید بتوانی چشم هایت را ببندی و من را ببینی که پشت ِ پلک هایت نشسته ئم. باید بتوانی نفست را حبس کنی و بشنوی که دارم برایت حرف میزنم. باید دست هایت را روی تنم حس کنی. همه جا و هر لحظه, پوست ِ تنم را زیر ِ انگشت هات باید بتوانی حس کنی. و بعد مغرور بشوی. انگار که جایزهء بزرگی را به تو داده باشند. ان
لمس
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
آدم برای دوست داشتن ابتدا باید دست داشته باشد. دو جفت دست لازم است تا بتوانند همدیگر را در بر بگیرند و بفشارند و بنوازند و لبهای آدم را لمس کنند و یک چیزی را بیافرینند به نام بوسه. اینکه میگویند چشم و قلب و اینها, همه اش ظاهر ماجراست. عشق از همین دستهای یخزده ای شروع میشود که در هم میپیچند
آبـیِ وطـن
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
بر جغرافیای جهان یک اقیانوس اضافه کنید و آن هنگام که مویـه کنان، بر تنِ چوبینِ تابوتِ خویش میپیچید آن هنگام که در صورِ حقانیتِ خویش میدمید و از رؤیـای بـاز یافته تان، بخشـش میجویید، بگویید قلـبِ دختـرک، بکر بود و ما شنا نابلدان با قایقی فرسوده از دروغ و خیانت به کشفِ آن شتافتیم آن زمان که تابشِ خ
با عطرِ بهارنارنج؛
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
زن بودن ساده نیست. کارِ هر کسی نیست. زن بودن سخته. عجیبه. شلوغه. آدم رو به عصیان میندازه. برای زن بودن باید خیلی چیزها رو بشناسی. خیلی چیزها رو بلد بشی. گاهی اوقات باید محکم و درنده باشی. توی شهر, توی جنگل, میونِ گرگها. باید سپر باشی. بیشتر از اون! باید شمشیر باشی. حمله کنی. به دست بیاری. مهم تر
نفس
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
با هم زندگی میکنیم از کنارِ قصه های هم عبور میکنیم بی آنکه دمی اندیشیده باشیم بی آنکه فهمیده باشیم کِی, کجا, کدامین قصه را نفس کشیده بودیم؟ که هوای دیگری در لحظه هایمان جاری بود ... با هم دوستی میکنیم نزاع میکنیم بی آنکه شناخته باشیم کِی, کجا, کدامین قلب را به تپیدن انداخته بودیم؟ که صدای بی
آینه، ای آینهء جادویی! در این سرزمین چه کسی از همه زیبـا تر است؟؛
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:16
نگاهش خیره مونده بود به یه نقطه. دستم رو بردم به سمتِ صورتش. گونه ش رو لمس کردم. خیلی آروم چشمهاش رو چرخوند به سمتِ من. یه لبخندِ کمرنگ نشست کنجِ لبهاش. بهش گفتم: کافی نیست؟ زیاد از حد فرصت دادی! لبخندش پررنگتر شد. و تلخ تر. گفت: این "حد" رو کی مشخص میکنه؟ گفتم: چقدر خودت رو زجر دادی؟ ارزشش رو