خرید بک لینک

با هم زندگی میکنیم

از کنارِ قصه های هم عبور میکنیم

بی آنکه دمی اندیشیده باشیم

بی آنکه فهمیده باشیم

کِی, کجا, کدامین قصه را

نفس کشیده بودیم؟

که هوای دیگری در لحظه هایمان جاری بود

...

با هم دوستی میکنیم

نزاع میکنیم

بی آنکه شناخته باشیم

کِی, کجا, کدامین قلب را به تپیدن انداخته بودیم؟

که صدای بیقراریش هنوز در گوشمان میپیچد

...

لبها, بسته

دستها, بسته

چشمها, بسته

به خوابِ قصه ها میرویم

به خوابِ کودکی

روشنی

رهایی

فردا روز, از تمام ِ خوابها بیدار خواهیم شد

دست و پا و چشم و دهانمان را, باز خواهیم بست!

و نمیدانیم

کِی, کجا, به خوابِ کدامین قصه رفته بودیم؟

که فردا و فرداها هم از راه میرسند و پلکهایمان

گشوده نخواهند شد

مگر در چشمانِ مـن

مگر با چشمانِ تـو

....

مـن هم مثلِ تـو

او هم مثلِ مـا

غریبه بود

دخترک, از قصهها آمده بود؛

به یادِ دخترکِ آشنای توی فیلم

+ توسط پرنیـــان روحانی |

برچسب: نویسنده: سجاد اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 6:16

صفحه بندی